تبليغاتX
تئاتر عروسکی

عجب بیهوده پریشان گشته ام. عجب بیهوده زیسته ام و عجب بیهوده می زییم. راستی تو داری چه کار می کنی؟

می نویسم هیچ را. می خوانم هیچ را و ستایش می کنم هیچ را. می میرم برای هیچ؛ می زیم برای هیچ و من هیچ اعظم گشته ام. راستی تو داری چه کار می کنی؟

آیا هیچ ها پوچند؟ پوچ ها فهمیده می شوند؟

هیچ بودن یعنی فهمیده نشدن.

تلاش برای فهمیده شدن یعنی پوچیدن!

پوچ فهمیده می شود ولی هیچ نه. پوچ را می توان نگاشت ولی هیچ را نه. از پوچی به هیچی رسیده ام.

هیچ ها را بر دیوار به میخ کشیده اند و فقط برایشان گریه می کنند و آه بر می آورند که حیف از دست رفتی.

آهای این ور ، این طرف، پایین، روی این خطه ی پر دردسر؛ کجایی تو؟

تابلو چهارگوش بود مثل بیشتر تابلو ها.

به چهار قسمت تقسیم شده بود. انگار در مرکزش یک علامت + بزرگ باشد یعنی نقاشی روی تابلو چهار قسمتی بود!

چهار نقاشی مجزا.

گربه هایی که از آسمان فرو می افتاند چنگالهایشان را بر تابلو می کشیدند تا سقوط خود را به تعویق بیاندازند. صدای آزاردهنده ای ایجاد می کردند.

تابلو کج شد. آویزان بود و تاب می خورد. تابلو شکستنی ست. 

+ شنبه 10 مرداد1388ساعت 20:28 |

گویند عروسک ها را خانه ایست به نام صحنه ی نمایش و صحنه ی نمایش هم که دلش خانه می خواست را خانه ایست به نام تئاتر!

گفتم عروسکم؛ سرها به نشان تایید بالا و پایین رفت. گفتم خانه ام صحنه ی نمایش است؛ سر ها به نشان عدم تائید جنبش نمودند.

نگاهم به سر ها افتاده بود. چشمانم اشتباه می دید یا سر ها اشتباه تکان می خوردند؟ نمی دانستم.«خانه ی من کجاست؟» در ذهنم پیچید.

شبی نور خیره کننده ای دیدم. گفتند آن نور، ماه نام دارد؛ محصورش شده بودم و در لحظه، تیر پندار اندیشه ام را خراش داد که خانه ی من آنجاست. در این خیال شنا می کردم که دیدگانم طنابی را دید از آسمان آویزان! موجود پوستی خاکستری رنگی با دستان ظریفش طناب را گرفته بود و با سرعت پایین می آمد. چثه اش ظریف می نمود ولی چشمان مشکی اش درشت!  به چشمان غرق در امیدم زل زد. چثه ام را که فقط کمی بزرگتر از خودش بود برانداز کرد. جیغ کوتاهی کشید و با همان سرعتی که آمده بود؛ شاید هم کمتر بالا رفت. طناب پشت سرش لوله می شد و او را همراهی می کرد. آهی برآوردم و...

"کجایی؟ بیا تو سرما می خوریا!" چقدر خوب! من در ایوان ساختمانی بودم که خانواده، همان ها که با هم زندگی می کردیم آنجا بودند و به من گفته بودند که آن ساختمان خانه نام دارد. با ین حال، عدم تعلق روز به روز گلویم را می فشرد. از این جور ساختمانها زیاد عوض شد و ما از این خانه به آن خانه رفتیم. می گویند اگر در چنین شرایطی نگویی «خدا را شکر»، خداوند نامی، نیزه ای دارد هفت سر؛ آن را نثارت می کند تا بدانی قدرتمند کیست! مرا با قدرت سر و کاری نبود با این حال ندای «خدا را شکر» در فضا جریان داشت.

وقتی مادر و پدر را ترک گفتم و به ساختمانی دیگر که از قضا آن هم خانه بود رفتم، خانه برایم بی هویت تر از قبل شد. به نظرم آمد آن ها که به من گفتند خانه جایی ست که خانواده در آن زندگی می کند، یا آنها که گفتند  خانه محل امن و آرامش است، اشتباه گفتند. البته تا چنین نظری را به کلام تبدیل می کنم، آواهای مبهمی ماجرای «خدا را شکر» را به میان می آورند و نیز در این گاه، اگر در نزدیکی آواهایی باشی که خدا نامی، دارند مهربان، که نیزه ی هفت سر هم ندارد؛ و نشانی از رضایت بروز ندهی به «لوس» ملقبت می کنند و اگر علاوه بر عدم بروز رضایت، گریه و آه و شیون سر دهی «حساس و بدبین و احمق» هم به گنجینه ی القابت افزوده می گردد.

امروز، هر کسی که جثه اش کمی از آنچه «در خانه» نام دارد بزرگتر باشد در را می شکند و خانه را به اصطلاح، زیر و رو می کند؛ پس خانه محل امن و آرامش نیست. خانواده ای که به من گفتند هم امروز در این ساختمان نیست پس این هم خانه نیست.

شنیدم آوایی که می گفت، آن ساختمانها خانه نیست یعنی جای دیگری خانه است؛ مثل وطن. شنیدم که ظاهرا «همه ی ایران سرای من است»! می گویند سرزمینی ست ایران نام که سرا، یا وطن من است که همه ی این ها یعنی خانه.

مدتی ست که یک سری از موجوداتی که روی صورتشان موهای کلفتی در می آید و معدود دیگری مجسمه صفت، تنها جهت حضور، که در پارچه های بلند مشکی پوشانده شده اند ادعا می کنند که سرزمین مذکور خانه ی آنهاست؛ نه خانه ی من. سرزمینی که گفتند خانه ام است اشتباهی خانه ی من شده و از اولش خانه ی آنها بوده و به من اشتباه گفته اند. نمی خواستم باور کنم.

هر شب، به همراه عده ای که ظاهرا می پندارند، ایران سرای آنهاست؛ فریاد می زنم : "مرگ بر دیکتاتور" که یعنی «خونه ی خودمه!!!!!!»  آنها، همانهایی که وصفشان رفت، هم فریاد می زنند: "مرگ بر منافق" که یعنی «نه خیر، خونه ی خودمونه!» گفتیم: "ا... اکبر"  برای اونهایی که خداشون اون نیزه دارست، یعنی «نیزت رو بگیر اونور» و برای اونهایی که خداشون اون مهربونه ست یعنی «کجایی؟ تعطیلات بسه! پاشو بیا کمک؛ خانه ام آتش گرفته است ، آتشي جان سوز/هرطرف مي سوزد اين آتش/پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود/من به هر سو ميدوم گريان/در لهيب آتش پر دود/وز ميان خنده هايم تلخ/و خروش گريه ام ناشاد/از درون خسته سوزان/مي كنم فرياد ، اي فرياد ،اي فرياد/خانه ام آتش گرفته است ،آتشي بي رحم/همچنان مي سوزد اين آتش/ نقشهايي را كه من بستم به خون دل/برسرو چشم در ديوار/در شب رسواي بي ساحل/واي برمن سوزد وسوزد/غنچه هايي را كه پروردم به دشواري/در دهان گود گلدانها ، روزهاي سخت بيماري/از فراز بامهاشان شاد ، دشمنانم/موزيانه خنده هاي فتحشان بر لب/بر من آتش به جان ، نازل/در پناه اين مشبك شب/من به هر سو مي دوم گريان/از اين بيداد/مي كنم فرياد ، اي فرياد ، اي فرياد/واي بر من ، همچنان ميسوزد اين آتش/آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان/وانچه دارد منظر وايوان/من به دستان پر از تاول/اين طرف را مي كنم خاموش/وز لهيب آن روم از هوش/زان دگر سو شعله برخيزد ،‌به گردش دود/تا سحرگاهان كه می داند ، كه بود من شود نابود/خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر/صبح از من مانده برجا مشت خاكستر/واي آيا هيچ سر برمي كنند از خواب/مهربان همسايگانم از پي امداد/سوزد اين آتش بي دادگر بنياد/مي كنم فرياد اي فرياد اي فرياد» 

+ دوشنبه 8 تیر1388ساعت 19:1 |

می رقصی بر الیاف صفحه، با ابر بهاری

                   می غلتم بر پود برف

                                                     می بافی تو تار درد

         می خندم در شهر

                                          و

                                                     هنوز چوب نیم سوز بر فضای جنگل

          پرواز می کند

+ جمعه 15 خرداد1388ساعت 1:3 |